اين وبلاگ جهت گردآوري زندگينامه شهداي راه آزادي ايران تنظيم شده است . نياز است شما هموطنان عزيز در گردآوري اين گنجينه سرخ فام ما را ياري نماييد. ما براي درج اطلاعات هر چه بيشتر زندگينامه شهيدان، منتظر اطلاعات شما هستيم.به آدرس وبلاگهاي ما مراجعه نموده و از اطلاعات آن ديدن كنيد.
مشخصات مجاهد شهید حمید زمانی محل تولد: شاهرود سن: 32 محل شهادت: شهر اشرف زمان شهادت: 1388 زندگینامه مجاهد شهید حمید زمانی (فردین) ولا تحسبنّ الّذین قتلوا فی سبیلاللّه أمواتاً بل أحیاء عند ربّهم یرزقون آنها که به پیکار در راه خدا برخاسته و بهشهادت رسیدهاند زندهاند و نزد پروردگارشان روزی داده میشوند. حمید زمانی (فردین) در سال ۱۳۵۶در یکی از شهرهای شهرستان شاهرود به نام علی آباد کتول بدنیا آمد در سال ۶۲ تحصیلاتش را آغاز کرد و در رشته حسابداری به تحصیلات متوسطه خود ادامه داد. وی در سال ۷۲ به تهران رفت و به حرفه خیاطی مشغول بهکار شد. او که جوانی دلیر و بیباک بود و شور آزادگی در سر داشت، در قیام ۱۸تیر سال ۷۸، فعالانه شرکت کرد. گرچه قیام بهوسیله خاتمی جنایتکار به خون کشیده شد ولی برای فردین با همان روحیه آزادیخواهانه که داشت، سرچشمه انگیزههای بالاتر برای یافتن راهی در مبارزه با رژیم پلید آخوندی شد. این جستجو لاجرم نمیتوانست هیچ مقصدی جز اشرف داشته باشد بهمین خاطر حمید زمانی در سال ۸۰ به ارتش آزادی پیوست و در سالهای پرافتخار پایداری اشرف در عرصههای مختلف حضور فعال یافت. فردین راه را با ایمان و اعتقادی عمیق آغاز کرد و چشمانداز پرشوری را برای خود در نامهیی به برادر مسعود چنین ترسیم کرد: «من مجاهد خلق اشرفی و مریمی و مسعودی با استعانت از منطق و راه مولایم حسین بن علی (ع) و جانشین برحق او در این دوران مسعود، یاد گرفتم که مشتهایم را همیشه گره کرده و رو به ظلم و جبر زمانه بگویم هیهات مناالذله تا وجودم را تمامعیار در این راه یعنی آزادی خلق و حاکم ایران عزیز بگذارم و جانم را فدیه مردم ستمدیدهام و برای رهایی آنها از بند جانیان ستمکار و مرتجعان دیو صفت حاکم کنم» زندگی و هر قدم از راه که فردین در آن گام میزد همچون کلماتی که بر ذهن و ضمیرش میگذشت پربار و ارزشمند بود آنجا که با رهبری نجوا میکرد: «امام حسین مرا به سوی تو سوق داد همانطورکه خودت گفتی مجاهدین انتخاب شدهاند، پس هرچه بلا از آسمان و زمین ببارد من همانطورکه خواهر مژگان یادمان داد میگویم الحمدلله علی حسن بلائک» نوشتههای فردین آکنده از ایمانی خدایی است به درستی راه، و خواسته و تقاضایش جز راه سپردن در مسیر شکوهمند حسینی نیست. «از خدا هیچ چیز به جز سلامتی مسعود و مریم و نابودی دشمنانشان نمیخواهم امیدوارم لیاقت آن را داشته باشم که در رکابش و در زیر پرچم هیهات مناالذله که به دوش میکشند و در رکاب مولا حسین بن علی باشم و مرا کافی است. سربه آستانشان میسایم و جانم را فدای رساندن آنها به آغوش خلق میکنم و تعهد میدهم با خون خود مسیر انقلاب را فرش کرده و انشاءلله بتوانم با خون خود گوشهای از این راه را بگشایم و لبخندی از شکوفههای مریم و مسعود را بر لبان خلق جاری کنم. فرجامی که فردین برای خویشتن ترسیم کرده بود، گام به گام تحقق یافت تا تابلوی حماسهای که او خود آن را در صافی وجودش دیده بود را بر کتاب والای افتخارات مجاهدین بیافزاید. فردین مجاهدی بود که همواره در همه میدانها پیشقدم بود. دلی پاک و بزرگداشت سرشار از عشق و برافروخته از عطش سوزانی که برای آزادی مردم میتپید. همان قلبی که آماج گلوله مزدوران شد. روز سهشنبه و با هجوم گلههای هار پلیس و ارتش عراق، فردین حال و هوای دیگری داشت. در جلوی درب وقتی مزدوران قصد داشتند خودروی آیفای او را ببرند با تمام قوا جلوگیری کرد و با تمام وجود جنگید و مانع ورود آن شد همانجا بود که جنایتکاران خودفروخته به رژیم، او را شناسایی کرده و قلبش را نشانه رفتند. تا تپش آن در سینه همه مجاهدان به انتقام این همه خونهای پاک پر تپشتر بماند. با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید https://telegram.me/shahidanAzadi
مشخصات مجاهد شهید ملیحه اقوامی تاریخ تولد: 1341 محل تولد: شاهرود سن: 26 تاریخ شهادت: 15مهر 1367 محل شهادت: تهران آری، آری، زندگی زیباست/ زندگی آتش گهی دیرنده پابرجاست/ گر بیفروزیش، رقص شعله اش در هر کران پیداست/ ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست! / زندگاني شعله ميخواهد… شعلة زندگاني در اوين از خاطرات مينا انتظاري – زنداني سياسي سابق «شعلة زندگاني و مقاومت در اوين ادامه داشت. حوالی تابستون سال ۶۶ برای مدتی در بند ۳۲۵ اوین بودم. بندي با حياطي کوچک و امکاناتي خیلی محدود. کاپیتان محبوبمون فروزان عبدی عضو تیم ملی والیبال زنان ایران، هر روز صبح زود با برپایی ورزش جمعی و یک ساعتی هم تمرین والیبال، و عصر هم با به راه انداختن مسابقة والیبال، هلهله و جنب و جوش خاصی در بند ایجاد میکرد. از بچه های ثابت بازیهامون، علاوه بر فروزان تا اونجا که بیاد ميارم: میترا اسکندری، فضیلت علامه، سهیلا فتاحیان، سیمین کیانی، مهین حیدریان، مهناز یوسفی، اشرف موسوی، زهرا شب زنده دار، فرزانه ضیاء میرزایی، محبوبه صفایی و مهناز فتحی بودند. یکی دیگه از بازیکنان زبل (zebel) تیم والیبال، همبند عزیز و مجاهدم ملیحه اقوامی بود. مليحه در پینگ پنگ هم تبحر خاصی داشت و در دوران زودگذر رفرم زندان، سال ۶۴ در قزل حصار، موقع هواخوری و در مدت کوتاه نوبت بازی که در بند ۴ داشتیم از خجالت هم در برد و باخت در می اومديم. ضمن اینکه از شعرخوانیها و بذله گوییهای مليحه همیشه و در هر شرایطی در زندان بهره میبردیم. ملیحه از بچه های مجاهد شاهرود بود که بار اول در سال 60 دستگیر و به همراه تعداد ديگه يي از زندانیان مقاوم شاهرودی برای فشار بیشتر به زندان قزل حصار کرج تبعید شد. فکر میکنم اولین بار تابستان سال ۶۱ بود که مليحه رو در بند عمومی ۴ دیدم ولی چون همون روزها برای تنبیه به بند ۸ قزل حصار منتقل شدم ديگه او رو ندیدم و بعدها شنیدم که در سال ۶۲ آزاد شده. تابستان سال 63 که با تعطیلی موقت بندهای تنبیهی به بند عمومی منتقل شدیم دوباره با تعجب بسيار ملیحه رو دیدم. كمي بعد وقتی رابطة صمیمانه تر و خیلی نزدیکتری بینمون برقرار شد، ماجراي دستگيري مجددش رو برام تعریف کرد. او به فاصلة کوتاهی بعد از آزادی از زندان، با وجود امکانات خوب زندگی و تشکیل خانوادة مستقل که براش فراهم بود، تصمیم گرفت برای ادامة مبارزه با فاشیسم خمینی، به نیروهای رزمندة مجاهد خلق در نوار مرزی بپیونده. مليحه تلاش كرده بود تا از طریق مرز سیستان و بلوچستان از کشور خارج بشه ولی متأسفانه شناسایی و دستگیر شد و دوباره به اوین و قزلحصار برگشت و به جمع ياران دربند پيوست. از اون به بعد با ملیحة مهربون که حالا یک حکم سنگین۱۵ ساله رو هم یدک میکشید، همدل و همراز و همراه بودم و در سختترین شرایط در قزلحصار و اوین، و تا روز آخر زندان، یاران جدانشدنی شدیم. ملیحه، طبع لطیف شعر و حافظه يي قوی داشت و اشعار زیادی از شاملو و مولوی و شفیعی کدکنی رو حفظ بود و بیشتر اوقات، محاوره او با شعر شروع میشد. او بخصوص با همبند عزیزمون مهري كه اسم اصليش «فرنگيس محمد رحیمی» که او هم استعداد خاصی در این زمینه داشت همیشه هماوردی میکرد و گاه با هم به مشاعره می پرداختند. بیشتر اوقات وقتی که میخواستیم داخل بند یا در هواخوری با هم قدم بزنیم اولش ملیحه با لحني شيرين و دوست داشتنی این شعر مولانا رو برام ميخوند: نگفتمت مرو آنجا که آشنات منمدر این سرابِ فنا، چشمة حیات منم وگر به خشم رُوی صد هزار سال ز م به عاقبت به من آیی، که منتهات منم این روزها در فقدان اون يار عاشق، تکیه کلام دل انگیز او در گوشم می پیچه كه ميخوند: نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم! نگفتمت!؟» از ملیحه برای خانوادة داغدارش فقط یک یاداشت کوتاه که در آخرین ساعات قبل از اعدام، مخفیانه به بیرون فرستاده بود برجا مانده و یک سنگ قبر در بهشت زهرا و يك نام نيك! نام يك مجاهد مقاوم كه هويت خود را انكار نكرد و جان خود را بر سر پيمان خود با خدا و خلق در قتل عام خونين 67 فدا كرد؛ و اين البته داستاني پایان ناپذیر از معصومیت به غارت رفتة زیباترین فرزندان آفتاب و باد است كه همچنان انتقام ناگرفته باقيمانده است. شب پیش از مرگش، کوتاهترین شب عمرش بود/ فکر آنکه هنوز زنده است/ خون را در مچ دستانش به جوش میآورد…/ لبخند بر لبانش نشست/ تنها یک رفیق نداشت/ بلکه هزاران رفیق داشت و میدانست/ که انتقامش را باز میستانند/ پس خورشید بهر او دمید. با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید https://telegram.me/shahidanAzadi